تبليغاتX
سلام غریبه

تنهایی  مشده هmy love only for u

به نام او که زیباست

 

چند گاهی بود که با تو آشنا شدم.

و در ان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم.

و در ان دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد.

شاید تو همان عشق کودکی بودی که در سبزینه خاطراتم نهفته بودی.

شاید هم آن سیب سرخ

رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ پیدا کرد

و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها بیرون آمدم

و این ارامشی بود در میان غوغا

شاید تو یکی از خاطرات شیرینه آن ستاره یلدا بودی

یا ان روزهای گمشده

تو آن عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی

می دانستم که با تومی توان نیمه تاریک یک سرنوشت را روشن دید

و تو به من فهماندی که تعبیر یک رویا، در دست سرنوشت است.

و آن زمان بود که دیگر سایه های تردید، برایم معنا داشت

و جای ان، حقایق شیرین برایم بدترین معنا بود

و تو به من آموختی که در ایینه شکسته هم می توان نگاهی در ایینه داشت

همیشه فکر می کردم که خانه عشق، در دشت آرزوهاست

اما تو گفتی که: بوی خوش زندگی در رویای واقعی است.

و این را یقین دارم که تو تولدی دیگر بودی

نیمه تاریک زندگی با تو سفری داشتم به رویا

تو برایم هر روز سبز تر می شدی،

حیف که دیگر نیستی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:8  توسط بهزاد  | 

تنهایی  مشده هmy love only for u

به نام او که زیباست

 

چند گاهی بود که با تو آشنا شدم.

و در ان لحظه بود که عشق گمشده خود را یافتم.

و در ان دم بود که باران عشق برایم معنای دیگری پیدا کرد.

شاید تو همان عشق کودکی بودی که در سبزینه خاطراتم نهفته بودی.

شاید هم آن سیب سرخ

رنگین کمان هفت رنگ برایم هفتاد رنگ پیدا کرد

و شاید هم به همین سادگی از پس تاریکی ها بیرون آمدم

و این ارامشی بود در میان غوغا

شاید تو یکی از خاطرات شیرینه آن ستاره یلدا بودی

یا ان روزهای گمشده

تو آن عشق ابدی هستی که در خانه امید دلم جا باز کردی

می دانستم که با تومی توان نیمه تاریک یک سرنوشت را روشن دید

و تو به من فهماندی که تعبیر یک رویا، در دست سرنوشت است.

و آن زمان بود که دیگر سایه های تردید، برایم معنا داشت

و جای ان، حقایق شیرین برایم بدترین معنا بود

و تو به من آموختی که در ایینه شکسته هم می توان نگاهی در ایینه داشت

همیشه فکر می کردم که خانه عشق، در دشت آرزوهاست

اما تو گفتی که: بوی خوش زندگی در رویای واقعی است.

و این را یقین دارم که تو تولدی دیگر بودی

نیمه تاریک زندگی با تو سفری داشتم به رویا

تو برایم هر روز سبز تر می شدی،

حیف که دیگر نیستی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 0:7  توسط بهزاد  | 

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 23:32  توسط بهزاد  | 

گرمایی در خود حس نمی کنم زندگی از رگ پاهایم رخت بر بسته است شاید همه مرده ها این حس را داشته باشند .می گویند هنوز پاهایت گرم است می خواهند مرا فریب دهند و بگویند این بی حسی مرگ نیست و من زنده می مانم.

اما من نمی توانم خودم را گول بزنم نمی توانم انگشتهای پایم را حس کنم .دیروز سالم بودند و می توانستم آنها را حرکت دهم امروز دیگر می دانم آخرین روز است البته من کسانی را دیده ام که چند ماه فلج شده اند و بعد مرده اند . اما من می دانم مرگ از انگشتان پای من شروع به حرکت کرده است و تا قلبم بالا می آید. حس عجیبی است در دوران جوانی یک وقت مرگ در جسمت شروع به حرکت کند. اما حرکت مرگ در بدنم را نمی توانم حس کنم چون مرگ در جایی از بدنم وجود دارد که آنجا مرده است چگونه می توانم عضوی از بدنم را حس کنم که مرده است می خواهم بگویم مرگ همیشه در وجودم بوده است و امروز شروع به حرکت کرده است عمر من دیگر به آخر رسیده است و فقط یک معجزه می تواند مرا زنده نگهدارد چه کسی باور می کند که من بمیرم حتی الان نیز به زندگی امیدوارم. چه مزخرفاتی! چرا ما همیشه خودمان را گول می زنیم؟ چرا باور نمی کنیم که ما نیز شاید یک دقیقه بعد بمیریم تنهایی من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 23:10  توسط بهزاد  | 

نوشته یک  دوست

"به من بگو نگو ...

                       نمی گویم ولی نگو نفهم چون نمی توانم ....

                                                                                              من می فهمم........

                                                                                     (دکتر شریعتی)

درود....

یه دوستی که خیلی برام عزیز می گفت :

"این دوست داشتن نیست که ما در زندگی دنبالشیم یعنی اینکه به دنبال شنیدن کلمه دوست داشتن از زبان کسی نیستیم ما دنبال این هستیم که مجهول نمانیم و دیگران یا اونهائی که ما دوستشان داریم و درکشان می کنیم ما را درک کنند "

منم با نظر این دوست عزیزم که برام مثل برادر می مونه موافقم .

دکتر شریعتی هم در مورد تنهائی گفته:

"مجهول ماندن درد بزرگ روح آدمی است ""حتی خداوند هم دوست دارد که بشناسندش نمی خواهد مجهول بماند چون مجهول ماندن همان است که احساس تنهائی می آورد "

 

مارکز هم در مورد دوست داشتن یه صحبت قشنگ داره و اون اینه:

"اگر کسی تو را آنگونه که هستی دوست ندارد به این معنی است که تو را با تمام وجود دوست ندارد"

 

اینم یه شعر از شاملو برای شما عزیزان .......

طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمی کند

کلمات انتظار می کشند

من با تو تنها نسیتم . هیچ کس با هیچ کس تنها نسیت

شب از ستاره ها تنها تر است

چخماقها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

در لبان تو ٬ شعر روشن صیقل می خورد

من تو را دوست می دارم ٬ و شب از ظلمت خود وحشت می کند....

 

فقط می خواهم در این آخر یک چیزی به شما عزیزان بگویم و آن اینکه به اتفاقات اطرافتون متفکرانه بنگرید ببینید که در اطرافتون چه اتفاقاتی در حال رخ دادن است چون زندگی ما آدمها را عکس العملهائی که به اتفاقات اطرافمان نشان می دهیم می سازد  پس هرگز به به اطرافتون بی اعتنا نباشید ....

با یه جمله از سوزان شوارتز پست امروز را به پایان می رسانم :

"همیشه به یاد داشته باش فراموش کنی آنچه را که موجب اندوهگینیت می شود ٬اما هرگز فراموش مکن به یاد داشته باشی آنچه شادمانت می کند ..."

 

موفق و پیروز باشید و هرگز خدای درون قلبتون را فراموش نکنید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 22:51  توسط بهزاد  | 

    
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 22:44  توسط بهزاد  | 

  IAN  KE  CHIZI  NISTAM  BALARO BEBIN

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:12  توسط بهزاد  | 

((انتظار))

پشت يک ديوار غمگين و بلند

عاشقي سر گشته در چنگال بند

پشت اين فريادِ برق آساي دور

جاده اي بي انتها و بي عبور

دفتري از جنس ديوار ست و خشت

قصه اي از قصه هايِ سرنوشت

عشق و عاشق هر دو بر بالاي دار

نغمه هايِ تلخ و ناله بي شمار

چون زمستاني که در شوق بهار

ميزند بر هر دلي صد دانه خار

دل تمناي صوت اسمت ميکند

جان تمناي جانان ميکند

بيقرار و بيقرار

بيقرار و پر ز شوق

تلخ تر از زهر در انتظارجان ميکنم

جرعه اي از زهر تلخ هجرتت را نوش ميکنم

درد جان کاهيست دردِ انتظار

کوه را زير پا خرد ميکند انتظار

بیا تا هنوز ته مانده ای مانده از ماندنم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:8  توسط بهزاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:6  توسط بهزاد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 17:3  توسط بهزاد  |